من تنهای تنها در اتاقم که سقفش سهم عنکبوتها و لای دیوار هایش سهم شاپرک ها...
و پنجره ی اتاقش تنگ بلور ماهی های خیالم است نشسته ام .
روی طاقچه ی اتاقم گلدان گلیست که در خیالم آن را پر از گل های شقایق همیشه عاشق می پندارم... که شاپرک ها روی این گل ها آسوده خفته اند
من دستی می خواستم که در را آهسته باز کند ...
تا شاپرک هایی که روی شقایق های خیالم خفته اند بیدار شوند.
من دستی می خواستم که گل های گلدان خیالم را بر مزار شاپرک هایی که سال ها قبل
از سرمای بی کسی مرده اند ؛ بگذارد و... برای آنها فاتحه ی عشق بخواند
ولی انگار خواسته ام زیادی بعید بود . چقدر خسته ام و اتاقم چقدر سرد
دوباره من و تنهایی و اتاقم و تنگ بلور خیالم
+ نوشته شده در ساعت
11:44 PM  توسط یه عاشق دلباخته...
|
می خواهم از فردا بنویسم و روشنای صبحی دوباره را ارمغان دلم کنم...
اما چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت اشک؛ تمنای دیدن را از من گرفته است...؟؟؟
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال...
گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم دیگر ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم ...
بی ستاره ام و کمی هم زرد ؛با طعم پاییزی؛ که تنها معجزه لحظه های تنهایی من است ...
قیمت وفا شاید گران تر از آن باشد که از عهده داشتنش برآمد ...
سقف اعتماد تعمیریست . این روز ها مدام چکه می کند ...
و آغوش من همچنان از عطر تنی که باید پر باشد ؛خالی ست ...
تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به خشم می آورد ؛خشم را لبریز و دل را بیتاب تر از همیشه مست خواستن ...
این دل دیوانه ی من چه گناهی کرده که... همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ...
اگر نوشته هایم هم ؛ ثمره ی تلخ کامیم بود به جنون نمی رسید ...
خلاصه غم سنگینی ست اگر... سرخواستن یا نخواستن دلی دعوا باشد ...
اما همیشه حق با برنده ها هم نیست ...
می شود در عین بازنده بودن سربلند بود وعشق را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد ...
قرار است حقیقت را بگویم پس میگویم ...
بیچاره طفلکم که درون سینه ام برای همیشه زندانیست ...
+ نوشته شده در ساعت
11:33 PM  توسط یه عاشق دلباخته...
|